یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

یک عدد مامان

مامان یک کودک سرطانی سابق

انوش

توی این بنگاه گردی ها و دنبال خونه گشتن با اقای میانسالی اشنا شدیم به نام انوش و کلی سوژه بود واسه من و عروس جان و هم بسیار پرحرف و چرب زبون بود و هم خب خداییش ترکیب اقای انوش موقع صدا زدن یکجوری بود ..خلاصه زنگ تفریحی بود واسه خودش بعد دیروز که دوباره دیدیمش به من میگه واای فکر کنین من چه اشتباهی کردم و فکر کردم شما مامان عروس خانومین و دیشب که عروس خانوم با برادرتون اومده بودن بنگاه من هی احوال شما رو به عنوان مامان می پرسیدم و بعد عروس تون گفتن شما خواهرشوهرشین....هیچی دیگه از دبروز چشم دیدن این انوش خان رو ندارم

اردیبهشت زیبا

دوباره دارم دنبال خونه می گردم البته این بار واسه برادر جان .حسابی مشغول تدارک کارهای عروسی هستن و ایشالله مردادماه مراسمشون برگزار میشه و داداش خارجی هم میاد فعلا اون قانونی قبلی که خارج نشین های سربازی نرفته می تونن سالی یکبار بیان ایران تمدید شده و برادر جان هم بلیط هاش رو گرفته و داره میاد ...داشتم می گفتم که دنبال خونه ام و عروس جان اومده تهران و دوتایی باهم میریم دنبال خونه و من واقعا متعجبم که چقدر در عرض این ۴ سال اجاره خونه ها بالا رفته و دیشب داشتم فکر می کرد خداروشکر که بالاخره خونه خریدیم و این پروسه ی مزخرف هرسال دنبال خونه گشتن تموم شده ...امیدورم یک خونه ی مناسب و نزدیک به خودمون واسه ی عروس جان پیدا بشه و خیالش راحت بشه ...دیشب که خیلی مظلومانه بهم گفت وااای اصلا فکر نمی کردم تهران اینقدر اجاره خونه ها بالا باشه یاد 18 سال پیش خودم افتادم که دنبال اولین خونه ی مشترکمون بودیم و با توجه به بودجه ی خیییلی کممون نمی تونستیم جایی رو پیدا کنیم و با یک خونه ی 50 متری بدون پارکینگ و انباری شروع کردیم البته ماشین نداشتیم و پارکینگ واسمون مهم نبود  

دیروز وقت مصاحبه ی مدرسه ی انرژی اتمی بود و توی بدو بدوی از این بنگاه به اون بنگاه کاملا فراموشش کردم و تازه اخر شب یادم اومد . کلی سپهر غر زد و خودمم کلی اعصابم خورد شد و تا صبح خوابم نبرد . خداکنه ادا درنیارن و دوباره بهم وقت بدن وگرنه سپهر منو میکشه  

بالاخره سپهر موفق شد از کامکارها وقت کلاس اموزشی بگیره البته از سیاوش شون ...خیلی وقت بود دلش می خواست بره کلاس پشنگ کامکار و گفتن نمیشه و اول باید بره کلاسهای سیاوش و بعد اگه تایید شده می تونه بره محضر استاد بزرگتر و خب تایم های کلاس هاشونم پر بود و دیگه قرار شده از خرداد که دیگه مدرسه تعطیل هست ساعت 3 بره اونجا ... خودش که خیلی هیجان داره  

امسال اردیبهشت واقعا اردیبهشت هست ها فقط حیف که امسال تمام اخر هفته هامون درگیر ازمون ورودی مدارس هستیم ولی از اخر هفته ی قبلمون که خالی بود نهایت استفاده رو کردیم و با اکیپ دوست جان ها رفتیم گرگان و خالد نبی و من عاشق طبیعت زیبا و بکر ارتفاعات اونجا شدم . 

بالاخره یک جفت کفش اسکیت نمایشی دست دوم تمیز و مرتب واسه ستایش پیدا شد و به قیمت یک میلیون و هشتصد خریدیمش . امیدوارم حداقل دوسال اندازه اش باشه و زود کوچیک نشه . وقتی میرم کلاسش و دخترای نوجونن رو میبینم که چقدر خوشگل حرکات نمایشی انجام میدن کلی ذوق می کنم و امیدوارم پنج شش سال دیگه ستایش بتونه مثل اونا بشه  

 

شماها هم از دیدن و شنیدن حرفای انتخاباتی بعضی از نامزدها حرص می خورید و احساس می کنین چقدر وقیح و پررو هستن یا فقط منم که اعصابم خورد میشه  

یک پیام کوچولو

امروز صبح که بیدار شدم دیدم مامان تارا توی تلگرام برام پیام گذاشته.راستش اولش واسه چندثانیه فکر کردم تارا کیه و یکدفعه یادم اومد دوست دوران شیمی درمانی ستایش...خلاصه عکسای پروفایلش رو که همه شون تارا بودن رو نگاه کردم و چقدر بزرگ شده بود و اصلن شبیه تارای سه ساله که میشناختمش نبود...یاد اون راهروی باریک توی بیمارستان بهرامی افتادم که این دوتا اونجا میدویدندو بازی می کردن تا نوبتشون بشه حتی یادم میاد چندتا عکس هم ازشون گرفته بودم که دست همدیگه رو گرفتن ولی هرچی گشتم پیدا نکردم:(

ستایش که از مدرسه اومد واسش تعریف کردم و جالبه که تارا رو یادش بود و اتفاقا همون دالون و دویدن با تارا توی ذهنش بود

خلاصه که همین پیام کوچولوی حالتون چطوره و دلم براتون تنگ شده کل روزم رو ساخت و لبخند به لبام اورد...یادش بخیر هر جلسه ی شبمی درمانی واسه من و مامان که همیشه باهام میومد تخم مرغ محلی میاورد

چقدر مهربونی خوبه


دلخوشی های کوچولو

عارضم خدمتتون که واسه روز پدر با یکی از دوست جان ها که به تازگی دوست جان شدن ( دخترا مون باهم همکلاسن و بعد از پروژه ی جابر باهم صمیمی شدیم) تصمیم گرفتیم همسرجان ها رو سورپرایز کنیم که مثل اینکه یک کوچولو زیاده روی فرمودیم  یعنی در حدی زیاده روی محسوب میشد که دایی جانمان که مدافع بلامنازع اینجانب هستن وقتی قضیه رو فهمیدن یک چشم غره بهم رفت و فرمود واقعا که!!! بعدم فرمود اخرین بارت باشه همچین کار احمقانه ای کردی ......ولی خب به ما که خوش گذشت:))) ....یک قسمت از سورپرایز هم این بود که واسه دوروز متفاوت بلیط تاتر نامه ی اخر با بازیگری نوید محمد زاده رو خریدیم و دیشب دوست جان با همسرش رفتن تاتر و بجه ها رو پیش ما گذاشتن و امشب قراره ما بریم و ستایش میره پیش همکلاسیش و سپهر هم خونه ی دوقلوها رو ترجیح داد که بره .....الان کلی ذوق دارم چون سالها میشه که یک تاتر درست درمون نرفتم ..تاتر کمدی موزیکال که بشه بچه برد رفته بودم ولی تاتر واقعی نه ...مخصوصا که بازی نوید محمدزاده رو خیییلی دوست دارم  

نمی دونم چرا این پست منتشر نشده اخه ظهر نوشتم و فکر کردم منتشر شد ...تاتر عالی بود و من بیش از بیش عاشق نوید محمدزاده شدم 

این روزا علاوه بر تحلیل ها ی همسرجان راجع به انتخابات شنونده ی تحلیل های سپهر هم هستم .خدا به دادم برسه

مدرسه

امسال سپهر تغییر مقطع داره و دبیرستانی میشه و ازمون ورودی مدارس رو داره ,مدرسه ی خودشون  قبل از عید یک ازمون درون مجتمع برگزار کرد و اعلام کرد که سی درصد ظرفیتش رو از روی همین ازمون برمیداره و بقیه اش رو باازمون رسمی که 23 اردیبهشت برگزار میشه و تمام کسانی که متقاصی تحصیل در این مدرسه هستن شرکت می کنن , پر می کنه .خب قبل از ازمون باید از بین مدارس علامه به ترتیب الویت سه تاش رو انتخاب میکردیم و سپهر اصرار کرد و اولویت اول رو شعبه ی کارگر نوشت اخه مثل اینکه قویترین شعبه اش هست و بعدش من کلی غر زدم که بابا جان دوره و کلی باید توی ترافیک بمونی و راصیش کردم که بره اولویتش رو تعییر بده حالا که رتبه اش اومده و خوب شده هر روز که از مدرسه میاد کلی غر میزنه که هرکی میشنوه من اولویت اولم رو ابشناسان انتخاب کردم بهم میخنده اخه کارگر خیییلی بهتره و من با این رتبه خیییلی راحت میتونستم برم اونجا و همه ارزوشون اینه که برن اونجا و خلاصه کلی غر, بعدم میگه مامان جان ببین اگه انرژی اتمی قبول بشم که میرم اونجا وگرنه فقط میرم کارگر

هیچی دیگه الان زنگ زدم مدرسه و اولویت سپهر رو عوض کردم فقط مطمینم سال اینده کلی از وقتش توی ترافیک تلف خواهد شد

دیگه گذشت اون زمانی که من براش مدرسه انتخاب می کردم و اون بی هیچ حرف و حدیثی میرفت الان خودش واسه خودش صاحب نظر شده و تصمیم میگیره 

کفش ستی هم هنوز به نتیجه نرسیده یکدونه دست دوم پیدا کردم به قیمت یک میلیون و هشتصد ولی خیلی داعون بود فعلا دارم میگردم و اونم فعلا داره باهمون کفش های اسکیت غیر حرفه ایش میره

ما تازه پروژه عید دیدنی رفتن توی تهران رو استارت زدیم 

کفشششش!

ستی دیروز رفت واسه تست اسکیت نمایشی و قبول شد ..الان چندماه هست که به طور مرتب میره اسکیت و قبلا هم اسکیت رفته بود و بلد بود و دیگه به حد رفتن به نمایشی رسیده ..خودش که خیلی ذوق کرد ..ولی ..امان از این ولی ها ...کفش اسکیت نمایشی خیلی گرونه اصلا فکرش رو نمی کردم که قیمت یک جفت کفش سه میلیون !!!!!باشه  

الان در به در دنبال کفش دست دوم میگردم ..اگر سراغ دارین خوشحال میشم بهم خبر بدین  

هیچی دردناکتر از بیدار شدن صبح زود اونم بعد از دوهفته خوابیدن تا لنگ ظهر نیست و از اون بدتر اضافه وزن بعد از پایان تعطیلات 

ما که امسال علاوه بر دید و بازدید مرسوم همه سال پروژه ی پاگشا کردن عروس و داماد داشتیم و به طور فشرده نهار و شام دعوت شدیم و تمام زحمات یکساله واسه مانکن شدن رو به فنا دادیم و دوباره از اول باید پروژه ی لاغری رو استارت بزنیم فقط یک سوال هست اوتم اینه که چطوره که دوهفته ای ادم چاق هستیم ولی وقتی می خواد برگرده وزن قبلش حداقل دوماه طول میکشه

سیزده مون رو توی قطار داریم به در می کنیم و در راه برگشت به خانه و کاشانه هستیم و دلم واسه ارامش و روتین زندگی تنگ شده

یک روزایی که مهمونی ها خیلی فشرده میشدن سپهر غر غر می کرد و می گفت چه بدبختیه , فک و فامیل های خودمون کم بودن مال عروس جان هم اصافه شدن و خلاصه تمام مدت مهمونی و مخصوصا در مسیر رفت و برگشت در حال غر زدن بود .یک روز صبح که قرار بود بریم شاندیز مامانم گفت من نمیام و می خوام استراحت کنم سپهر هم فرمود ماجون بیا و نگران نباش چون اینجور جاها من دیگه غر نمی زنم :))

 

تند تند بزرگ میشن

دارم با داداش خارجی تلفنی حرف می زنم و از همه جا صحبت می کنیم و حرف میرسه به سپهر و اینکه امسال باید ازمون ورودی مدارس رو بده و دارم بهش میگم یکدفعه هزینه هاش خیلی زیاد میشه و اینجور که بوش میاد تقریبا دوبرابر امسال باید واسه سال تحصیلی جدیدش هزینه کنیم ...داداش میگه مگه الان همه وارد دانشگاه نمیشن پس چرا هول میزنی و نگرانی میگم بله به لطف کلی دانشگاه غیرانتفاعی و پردیس و اینا همه وارد دانشگاه میشن ولی هنوز دانشگاه های تراز اول وارد شدن بهشون سخت هست و کار هرکسی نیست و خب سپهر اگر دلش بخواد واسه ادامه تحصیل اپلای کنه یا حتی واسه کار کردن هرچی دانشگاهش بهتر باشه واسش راحت تر هست..داداش میگه می تونی از 17 سالگی بفرستیش اینجا تا هم زودتر زبان یادبگیره هم همینجا وارد دانشگاه بشه میگم نه نمی تونم هم واسه خودش و هم واسه خودم سخته به این زودی ازهم جدا بشیم بعدشم من مطمینم سپهر اگه شریف قبول نشه دیگه علم و صنعت و رو حتما قبول میشه ( این جمله رو با بدجنسی و خنده میگم اخه همیشه کل کل بین من و همسرجان با دوتا داداش ها سر همین دانشگاه هامون هست) خب می زارم همینجا لیسانس بگیره هم بزرگتر و عاقل تر شده و هم خودش می تونه تصمیم بگیره می خواد بمونه یا بره .داداش میگه حالا بعدا مفصل راجع به این موصوع حرف می زنیم

ولی از دیروز ذهنم مشعول شده اینکه چقدر زود داره دیر میشه و چقدر فرصتم واسه لذت بردن و درکنار پسرم بودن کم هست ..چقدر زود بزرگ شد و من چقدر کیف کردم از لحظه لحظه ی بزرگ شدنش و چقدر مدیونشم بابت حس قشنگ مادر بودن که بهم واسه اولین بار بخشید 

پ.ن: قانون ورود مشمولان خارج از کشور تا پایان فروردین 96 تمدید شد( مرسی المیرا جان که بهم خبر دادی) ولی داداش دیگه بلیطش رو پس داده بود عوصس خیال خودش و ما راحت شد که به احتمال زیاد این قانون تمدید خواهد شد و داداش به عروسی اون یکی داداش میرسه 

پ.ن: خانه تکونی به نحو احسنت به پایان رسیده است( ایکون پز زیاد


دوست

با مامان یکی از دوستای ستایش دارم گپ می زنم و خیلی ریز توی حرفاش بهم می فهمونه که معنی نداره ادم اجازه بده شوهرش تنهایی بره ماموریت اونم خارج از کشور و زمونه ی بدی شده و ادم باید چهارچشمی مواظب باشه و از این حرفا منم فقط لبخند می زنم با ارامش به حرفاش گوش میدم ...از باشگاهش میگه و اینکه الان تقریبا نزدیک یکسال هست که هر روز میره اونجا و روزی سه ساعت ورزش می کنه و من پشتکارش رو تحسین می کنم و می گم انصافا نمی تونم سه ساعت برم توی باشگاه و روی تردمیل بدوم و دمبل بزنم وبه همین پیاده روی های صبحگاهی راضی هستم و تازه اخر هفته ها هم که پیاده رویم تعطیل هست چون بچه ها خونه ان منم حوصله نمی کنم شال و کلاه کنم و برم بدوم ..از اهمیت رسیدگی به خود و هیکل می گه و اینکه ما خانوما باید حواسمون به هیکلمون و زیبایی مون باشه و زمونه خراب شده و توی خیابون و جامعه خیلی خبرهاست و ما نشسته ایم خونه و خبر نداریم و خلاصه باید مواظب باشیم بازم لبخند می زنم و از این همه تفاوت توی دیدگاه ها و نگاه مون به زندگی حیرت می کنم و متعجبم که چرا اینقده دوستش دارم  

محمد خیلی روی سپهر تاثیر داشته  کلا از اون پسرایی هست که من عاشقشونم خیلی اجتماعی و مستقل و یک لیدر مقتدر و واقعا تحسینش می کنم پشتکارش عالیه خودش یک گروه تشکیل داده و گروه رو هدایت می کنه و هر روز پیگیر تمرین کردن تک تک اعضای گروهش هست و خیلی توی پیشرفت موسیقی سپهر موثر بوده ..روال همیشگی مدرسه رو که هرسال سه روز رو به بازارچه ی خیریه اختصاص میداد و در این روزا بچه ها خوراکی و غذا می فروختن بهم زد و قانعشون کرد که در کنار فروش خوراکی یک برنامه ی موسیقی هم داشته باشن و بلیط بفروشن و اینجوری پول جمع کنن و موفق هم بودن  

داداش جان نمی تونه بیاد ..سربازی نرفته و تا الان یا دانشجو بود و معافیت دانشجویی داشت و این دوسال اخیر هم از قانونی که تا پایان سال 95 اعتبار داشت و این بود که خارج نشینان سربازی نرفته می تونن سالی یکبار وارد ایران بشن استفاده میکرد و امید داشت که این قانون تمدید بشه ولی فعلا که نشده و اومدنش واسه عید منتفی شده البته خانومش و دختر شیرینش اومدن و من تونستم طعم عمه شدن رو واسه چندساعت بچشم و حظ کنم و الان مشهدن ...امیدوارم این قانون دوباره تمدید بشه و داداش بتونه واسه مراسم عروسی دایی ممر بیاد  

ثانیه

تند تند سفره ی صبحونه رو جمع می کنم و با همسرجان وداع می کنم و بهش یاداوری می کنم که همین که رسید مقصد حتما برام پیغام بزاره .نهار ستایش رئ می ریزم توی ظرفش و صداش می کنم که عجله کنه و بیاد کفشاش رو بپوشه ..لحظه ی اخر برمی گردم سمت اتاقم و ساعت های ست خودم و همسرجان رو که دقیقا 16 سال پیش خریدیم می اندازم ته کیفم تا ببرم باتری هاشون رو عوض کنم ..بعد از پیاده کردن ستایش جلوی در مدرسه میرم واسه پیاده روی و انصافا توی این هوا که بوی بهار میده خیلی می چسبه بعدش وقت دکتر دارم و بعد از اون میرم کوروش تا ساعت ها رو بدم ساعت سازی ..اقاهه بهم می گه نیم ساعت دیگه بیا و منم میرم قسمت طلا فروشی هاش تا با ویندوزشاپینگ وقت بگذرونم بعد از یکساعت وقت گذرونی هوس چای می کنم و میرم سمت کافی شاپ همکف ولی لحظه ی اخر پشیمون میشم و ترجیح میدم برم خونه و درکنار چای زعفرونیم کتاب اما ( ema)رو هم بخونم .امروز قراره مامان همکلاسی ستایش که توی همین خیابون ما میشینن بچه ها رو بیاره ..دکمه ی سماور رو می زنم و ملحفه های شسته شده رو از روی بند رخت جمع می کنم ..کتاب های کف اتاق سپهر رو میزارم توی کمدش و چاییم حاضر میشه هنوز چندصفحه نخوندم که ستایش میرسه بهش کمک می کنم که لباس عوض کنه و چندتا قاشق از غذاش که مونده بهش میدم و همزمان باهم درمورد مدرسه و دوستاش حرف می زنیم ..عادت داره بلافاصله بشینه پای مشق هاش و منم میرم سراغ بقیه ی کتابم ..مامان صابر یعنی چی ؟ ...یعنی کسی که خیلی صبر می کنه ... مامان با ثروتمند جه حمله ای بسازم؟...نمی دونم دخترم خودت باید بسازی یک کم فکر کن ... من ثروتمند هستم خوبه ... اره خوبه ...ولی من که ثروتمند نیستم پس می نویسم دلم می خواد ثروتمند بشم ... اره اینم خوبه .... مامان با ثانیه چی بسازم ... نمی دونم ... من ساعت ثانیه دار دارم خوبه ؟... ای وااای ساعت .اخ اخ یادم رفت ساعت ها رو بگیرم ... مامان چی شد...هیچی فدات شم تو مشقات رو بنویس من برم حاضر شم داداشت که اومد یک دقیقه برم تا کوروش و برگردم ........... میرسم پیش ساعت ساز و اقاهه میگه چه نیم ساعت طولانی بود می خندم و می گم یادم رفته بود  

فکر کنم دارم الزایمر می گیرم