دیشب ستایش رو برده بودم واسه چکاپ و دکترش گفت دیگه لازم نیست بیاریش و توی علم پزشکی بعد از گذشت سه سال از پایان درمان ویلمز , ستایش کیور محسوب میشه و احتمال برگشت بیماری تقریبا صفر هست
و الان ستایش دقیقا 3 سال و نیم از قطع درمانش می گذره
باورم نمیشه که دیگه لازم نیست ببرمش و ازمایش خون ها تموم شد
خداروشکر
سه روز تعطیلی باشه و مجبور باشی بابت بچه ی امتحان زده ات بمونی خونه و کلی تفکر کرده باشی که چجوری این سه روز خونه نشینی رو تحمل کنی و تصمیم می گیری دوتا از دوست جان ها رو که اونا هم بابت جبر زمونه خونه نشین شدن واسه شام و دورهمی دعوتشون کنی تازه این دورهمی رو هم می اندازی واسه اولین روز تعطیلی تا دوروز بعدش فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به درسای پسرجانت داشته باشی . بعد از صبح پامیشی یواش یواش غذا می پزی خونه جمع و جور می کنی میوه ها رو می شوری کیک مامان پز می پزی و عصری که میشه لم می دی روی کاناپه و در حالی که داری از بوی غذایی که توی خونه پیچیده و یک خونه ی کاملا مرتب و تمیز لذت می بری و منتظری که مهمون جان هات برسن همین موقع همسر عزیزتر از جانت ! رو می بینی که روی کاناپه ی اونوری ولو شده و داره تلفنی صحبت می کنه و می گه اره اتفاقا ماهم تهران موندیم خب پاشین بیاین خونه ی ما اصن همین فردا بیاین , با بقیه هم هماهنگ می کنم تا بیان و فرداشب دورهم جمع بشیم .به اینجای مکالمه که می رسه اینجانب از روی کاناپه می پرم و با چشمای وحشت زده شروع می کنم به بالا و پایین پریدن و همسرجان با خونسردی و تعجب نیگام می کنه و ادامه می ده حالا می گم بانو خودش بهتون زنگ بزنه و هماهنگ کنه ولی ایشالله فردا می بینمتون .
می گم عزیز دلم (با لحن خاصی تلفظ شود پلیز !!) لطف کن و قبلش با من هماهنگ کن اخه الان تا پاسی از نیمه شب مهمون خواهیم داشت بعد من کی از خواب پاشم کی خونه ی منفجر شده رو مرتب کنم کی غذا بپزم هان ؟
می فرمان : وااا کاری نداره که بعدشم من که گفتم تو باهاشون هماهنگ می کنی
هیچی دیگه اینجانب زنگ زدم و مهمونی رو یک شب عقب انداختم و امشب مهمان داریم اونوقت نشستم دارم وبلاگ اپ می کنم :)))
خلاصه که تعطیلات ما به مهمون بازی گذشت
یک قانون کلی در خانواده ی ما (البته خانواده ی مادری بیشتر) وجود داره اونم اینه که همه دختر های فامیل حیف میشن و همه ی خانومای پسرای فامیل هم شانس میارن :))))
یعنی شما تصور کن یک پسر یک لاقبا از فامیل که تا همین دیروز هیچ کی حتی حاضر نبود نگاهش کنه چه برسه به اینکه زنش بشه , ازدواج می فرمان بعد همچین بین فامیل عزیز میشه و همچین همه (یعنی همه ها) با حسرت می گن دختره چه شانسی اورد و چه شوهری نصیبش شد که انگار دختر بیچاره زن جرج کلونی شده البته جرج کلونی ,ورژن 2005 اش .و همه هم شروع می کنن به شمردن خصایل خوبش به عنوان مرد نمونه . یا درمورد دخترای فامیل هم همینطور , طرف تا مجرده کسی نیگاش نمی کنه و تحویلش نمی گیره و اصن داخل ادم حسابش نمی کنن اما همین که مزدوج میشه باز همه ی فامیل متفق القول میشن که حیف شد و شوهر خیلی بهتر از این لیاقتش بوده .خلاصه که ما خاندان مامانیان ها همیشه حیف میشیم :))
و حالا اینجانب منتظرم تا دایی ممرجان عزیز ازدواج بفرمان تا با خصایص خوبش اشنا بشم
بیربط نوشت : هرچی به تاریخ سفر نزدیکتر میشیم من استرسم از بابت اینکه پولامون رو دزد بزنه و توی سفر بی پول بشیم بیشتر میشه . نمی دونم چرا همچین استرسی به جونم افتاده
همیشه تایم مدارس زندگی نظم و انضباط بیشتری داره .ستایش که دیگه تعطیل شد و سپهر مشغول امتحان دادن هست و خب دیگه امتحانها کله ی صبح نیست و ساعت 10:30 برگزار میشه اینه که ساعت خواب و بیداری تغیر کرده و گاها پیش اومده که تا 9 خواب بودیم البته من تایم صبح رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم دیگه 8 از رختخواب دل بکنم چون اگه صبحم کوتاه بشه انگار اون روزم به هدر رفته .کلا صبح ها اکتیو ترم و کارام رو انجام می دم و از عصر به بعد انگار لًخت میشم و تواناییم پایین میاد
حالا که سپهر تایم بیشتری توی خونه هست کل کل هامون هم بیشتر شده دیگه اونجوری نیست که تا یک چیزی بهش میگم گوش بده و خیلی راحت میگه نه نمی خوام یا نمی کنم اگه به خودش باشه ترجیح می ده 24 ساعت توی خونه باشه و سرش توی تبلت و موبایلش باشه و کلش اف کلنز بازی کنه نه علاقه ای به ورزش کردن داره و نه پارک و گردش رفتن از مهمونی که متنفر هست مخصوصا جایی که دوست و همبازی نداشته باشه سنتور زدن رو هم کنار گذاشته بود و فقط همون یکبار در هفته که معلمش میومد روکش سنتورش رو برمی داشت .فقط با درس خوندش مشکلی ندارم تازه اونم نه اینکه فکر کنین سرش توی درس و کتاب باشه ها نخیر. ولی به مدل خودش درس می خونه و درسته که ایده ال نیست ولی اوکی هست و درسته که نتیجه ی عالی نمی گیره ولی قابل تحمل هست. مثلا یکبار واسه اینکه به من ثابت کنه که می تونه عربیش رو نمره ی خوب بگیره درس خوند و عربی که دفعه ی قبل 9 شده بود 20 گرفت و بهم گفت دیدی میشه ولی دوست ندارم .الانم که فصل امتحاناش هست و به مدل خودش درس می خونه و می دونم که نمره ی عالی نخواهد گرفت ولی نمرات خوب و قابل قبولی خواهند بود واسه همین در این مورد باهاش کل کل نمی کنم یعنی اینقدر مورد کل کل وجود داره که دیگه به این مورد نمی رسه
در مورد ورزش کردن و سنتور زدن و منظم و مرتب بودن اینقدر باهاش حرف زدم که خودم خسته شدم البته که همیشه هم اخرش دعوامون شده اون دوتا مورد اول یعنی ورزش و سنتور رو فعلا تونستم با تنبیه و تشویق حل کنم یعنی قرار شد هر روزی که نیم ساعت سنتور تمرین کنه به ازاش نیم ساعت هم می تونه موبایلش رو داشته باشه و اگه کلاس شنا ثبت نام کنه و سه روز در هفته بره استخر به ازاش می تونه هر روز نیم ساعت دیگه هم با موبایلش کلش اف کلنز بازی کنه
ولی در بقیه ی موارد هنوز به تفاهم نرسیدیم و سپهر کلا هیچی راجع به نظم و تمیزی و مرتب بودن نمی دونه و منو متهم میکنه به وسواس داشتن هنوزم کمدش رو من مرتب می کنم چون از نظر سپهر مرتب بودن یعنی هیچ لباس و کتابی وسط نباشه , حالا هر مدلی که می خواد توی کمد باشه حتی اگه وقتی در کمد باز میشه همه اش بریزه بیرون ولی خوب توی کمد هست دیگه پس مرتبه !!!!!
یک بخش عمده ای از وقت من صرف مرتب کردن میشه اونم هر روز و فقط کافیه دوساعت خونه رو به حال خودش ول کنم اونوقته که میشه حداقل 20 تا دونه لیوان از اقصا نقاط خونه پیدا کرد حتی پیش اومده که من سه چهار ساعتی خونه نبودم و وقتی برگشتم دیگه توی کابینت لیوانی وجود نداشته
این مشکل ستون فقراتش هم که منو کشته و دوباره چندوقته نه بریس می پوشه و نه ورزش های مربوط رو انجام می ده و دوباره شده عین روز اول و انگار نه انگار این همه واسش وقت گذاشتیم و هزینه کردیم این یک مورد منو هم کلافه و خسته کرده و فعلا ولش کردم از مسافرت برگردم دوباره باید جدی بهش فکر کنم
پیاده روی های صبح گاهیم هم تعطیل شد چون دیگه ستی مدرسه نمی ره .باید منتظر پاییز بشم تا دوباره بتونم برم پیاده روی :(
+پشه ها هیچی راجع به نقاط خصوصی نمی دونن
_چرا مگه چی شده
+ ببین پشه بام بامم رو نیش زده
_ الهی بمیرم
+ مامانش بهش یاد نداده که بام بام نقطه ی خصوصی هست و نباید اونجا رو نیش بزنه
تخت سپهر از این مدلاست که پایینش میز تحریر و کمد هست و تخت پله می خوره می ره بالا
داشتم اشپزخونه رو جمع و جور می کردم و همسرجان هم داشت تلفنی با کارفرما صحبت می کرد و سپهر و ستایش و دریا (دوست ستایش و همچنین همساده) هم قایم باشک بازی می کردن که با صدای گرومپ دویدم سمت اتاق سپهر و دیدم ستایش محکم ناناز مبارک رو گرفته و گریه می کنه .خانوم تشریف برده بودن بالای تخت و از اونجا پریدن پایین منتها روی پله ها فرود اومده و یک پا اینور پله و یک پا اونور پله و ناناز مبارکش محکم خورده روی پله . با وحشت بغلش کردم و بردمش توی اتاقم و روی تختم درازش کردم و لباسش رو دراوردم و دیدم داره خون میاد . حالا ستایش هم اینقدر جیغ می زنه و گریه می کنه و اصلن اجازه نمی داد من ببینم .هیچی دیگه فکر کردم حتما استخونش شکسته و داشتم فکر می کردم این قسمت رو چجوری گچ می گیرن بعد اگه گچ بگیرن بچه چجوری جیش کنه .همسرجان هم بدتر از من رنگش پریده بود و سریع تلفن رو قطع کرد و گفت بدو ببریمش بیمارستان .حالا ستی هی گریه می کنه و منم از عصبانیت سرش داد زدم که اخه چندبار بگم نباید از روی تخت داداش بپری
نشستیم توی ماشین و ستایش توی بغلم داره گریه می کنه .قربون صدقه اش می رم و می گم خیلی درد داری می گه نه می گم پس چرا گریه می کنی می گه اخه تو منو دعوا کردی , بدجور عذاب وجدان می گیریم و می گم ببخشید نباید دعوات می کردم حالا واقعا بگو درد داری یا نه با گریه می گه نه ندارم ولی تو منو دوست داشته باش .محکم می بوسمش و می گم عاشقتم حالا دیگه گریه نکن .همسرجان مارو جلوی در اورژانس پیاده می کنه و خودش می ره جای پارک پیدا کنه منم با ستایش توی بغل می رم جلوی کانتر پرستاری
+متخصص اطفال لطفا
_ مشکلش چیه؟
+قسمت خصوصیش ضربه دیده (اینقدر حول هستم که کلمه ی اندام ت*ن*ا*س*ل*ی یادم نمیاد)
_چی؟ !!!!!!
+نانازش همونجا که جیش میاد ضربه خورده و خون اومده
_اهان ...باید ببرینش طبقه ی چهارم اتاق زایمان و اونجا بگین اندام ت*ن*ا*س*ل*ی*ش ضربه دیده
میریم طبقه ی چهارم و دیگه ستایش اروم شده و از بغلم پایین اومده
توی اتاق زایمان دوتا خانوم زایو بود که یکیشون درد داشت و بی قرار بود تا خانوم دکتر برسه من و ستایش کنار همین خانوم بی قرار نشستیم و ستایش تمام حواسش به خانوم باردار بود
+مامان چرا این خانوم ای ای می کنه
_چون دلش درد می کنه
+چرا دلش درد می کنه
_چون نی نی اش می خواد دنیا بیاد
+ولی دلش بزرگ نیست که
_چرا مامان جان بزرگه
+نه بزرگ نیست
_ خب حتما نی نی اش کوچولو هست که دلش بزرگ نشده
+ پس مامانش کو
_پشت در منتظره تا دخترش بچه رو دنیا بیاره
+میشه ما همینجا بمونیم تا نی نی اش رو ببینیم
_نه نمیشه اجازه نمی دن . تو دیگه حالت خوبه ؟جاییت درد نمی کنه؟
+اره خوبم فقط می خوام نی نی این خانومه رو ببینم
همین موقع دکتر زنان میاد و با ستی رفیق میشه و اجازه می گیره تا معاینه اش کنه و بعدم بهم گفت نگران نباش و هیچیش نیست
خلاصه که لازم نشد گچ بگیرن
پدرجان چندوقتی هست تلگرام دار شده و به گروه کوچولوی خانوادگیمون اضافه شده و هر روز حداقل ده تا پیام نصبحت گونه می زاره و اگه این وسط یک کدوممون یک طنز سیاسی یا خدایی نکرده انتقادی بزاریم, پدرجان یک متن بلند و بالای نصبحت گونه می زاره که تهش منظورش اینه که بچه جان به کار و زندگیت بچسب و کاری به کار سیاست نداشته باش
تازه همیشه هم ساز مخالف می زنه اگه یک موقع ازیک فرد یا جناح خاص سیاسی تعریف بکنیم پدرجان فورا ازش بد می گن و از فرد و جناح مقابلش تعریف می کنن!
الان چندوقته غیر از پدرجانمان دیگه کسی مطلبی توی گروه نمی زاره کسی هم جرات نداره از گروه بیرون بیاد
فقط هر ازگاهی در پشت پرده با داداش جان ها ( البته بیشتر دایی ممر چون اون بیشتر پایه ی اینجور کاراست) پیام های پدرجان رو تحلیل می کنیم و نتیجه می گیریم که مقصود و خطابش کدوم یکی از ماهاست:)))
پشت چراغ قرمز هستم و دارم فکر می کنم اگه برم تا فلان ازمایشگاه و جواب ازمایشای ستی رو بگیرم به موقع به تایم تعطیلی مدرسه می رسم یا از همینجا سر خر رو کج کنم و برم ستایش رو بردارم و باهم بریم ازمایشگاه .که با صدای بوق بوق یک موتوری دومتری از جا می پرم و از توی اینه به عقب نگاه می کنم و تا جایی که امکان داره ماشینم رو می دم کنار تا موتوری رد بشه .بازم صدای بوق بوق میاد و اینبار از اینه ی بغل یک نگاهی می کنم توی دلم می گم خب ردشو دیگه ,جا که داری , همین موقع چراغ سبز میشه و راه میوفتم به وسط چهارراه که می رسم موتوری جان می پیچه جلوم و می زنم روی ترمز و اینبار با تعجب شیشه ی ماشین رو می کشم پایین و میگم وا من که بهت راه دادم چرا اینجوری می کنه و اقا با لحن امرانه ای می فرمان روسریت رو بکش جلو و تازه من متوجه میشم که ای بابا بازم روسری روی شونه ها جا خوش کرده .پنجره رو می دم بالا و با عصبانیت می گم بهتره به جای اینکه چشمات توی ماشین مردم رو جاسوسی کنه به جلوت نگاه کنی تا درست رانندگی کنی
همین چند دقیقه کافیه تا منو عصبی وکلافه کنه واسم واقعا جالبه که چطور از پشت سر متوجه شده که من روسری ام افتاده . من چون خودم موقع رانندگی حواسم به رانندگیم هست و واقعی هم که پشت چراغ قرمز هستم یا دارم فکر می کنم یا اهنگ گوش می دم و هیچ وقت توی ماشین این و اون رو جستجو نمی کنم واسم جالبه که چطور بعضی ها چشماشون فقط در حال فضولی کردن و پاییدن بقیه ست
مصی نوشت : این قسمت ها رو هم ببین پلیز
راستی ویزا گرفتیم و بالاخره رفتنی شدیم
نشستم توی ماشبن تا دختر دایی بره و داروهای مانی رو بگیره منم از فرصت نهایت استفاده رو می کنم و وبلاگ بروز می کنم
مانی اردیبهشتی ما, 86 ساله شد. براش کیک و شمع گرفتیم حتی شمع هاش رو روشن کردیم ولی بعید می دونم چیزی متوجه شده باشه . من و دختر دایی تنها نوه های دختر مانی هستیم اونم با تفاوت سنی 18 سال .توی این دوماه کلی شناختم نسبت بهش بیشتر شده و بیشتر بهش نزدیک شدم .حالا می دونم که یک دختردایی دارم که با اینکه 20 سالش هست ولی اندازه ی یک خانوم 40 ساله پختگی داره و می تونی روش حساب باز کنی خیلی جاها عصای دست هست و توی لحظه های بحرانی می تونه خیلی خوب همه چیز رو مدیریت کنه
وقتی یک مشکل مشترک پیش میاد درسته که دردناکه و ناراحت کننده, درسته که روال زندگی رو مختل می کنه ولی باعث میشه اون افرادی که این مشکل مشترک رو دارن بهم نزدیکتر بشن
مثل اون موقع های ستایش هی می گم چرا؟ اخه چرا باید این پیرزن بی زبون اینجور زجر بکشه و ذره ذره از این دنیا بره خب نمیشد یک لحظه این اتفاق بیوفته بعد خودم جواب می دم شایدم داره باعث میشه ما نوه ها بیشتر بهم نزدیک بشیم
این روزا هروقت مانی منو دیده می خواسته با زبون اشاره ی مخصوص به خودش بهم چیزی بگه ولی هیچ کدوممون متوجه نشدیم که منظورش چیه ,. کاش می تونست حرف بزنه. می ترسم اخرش به دلم بمونه که چی می خواسته بهم بگه
قبلا از مرگ هراس داشتم ولی الان دیگه اونجوری نیستم .نه اینکه اصلا نترسم ها, خب بالاخره یک تجربه ی جدید هست ولی دیگه ازش وحشت ندارم .فقط تنها نگرانیم اینه که سپهر و ستایش بعد از من چی میشن .شاید اگه این دوتا بزرگ بشن و به سامانی برسن دیگه این نگرانی رو نداشته باشم .شماها چطور ؟
تراس با گلهای ناز و نسترن و میخک و مینا پراز گل و خوشگل شده یک گلدون مستطیل کوچولو هم کاکتوس کاشتم و گذاشتمش روی تراس هرچی هم به فرشته جان(بانویی که توی کارای خونه بهم کمک می کنه ) می گم لطفا به این کاکتوس اب نده گوش نمی ده و تا چشم منو دور می بینه بهش اب می ده :))) خلاصه امیدوارم این کاکتوس از اب فراوان و بقیه ی گل ها از افتاب تند و تیز جون سالم بدر ببرن و حداقل تا اخر تابستون دووم بیارن
من از بی نظمی و بی برنامه گی متنفرم و متاسفانه مدرسه ی ستایش همینطور بود من عادت کردم که اول سال بهم یک برنامه مشخص بدن که توش معلوم باشه بچه در یک سال تحصیلی چه کارهایی انجام می ده و چه روزهایی جلسه ی عمومی هست و چه ساعت هایی میشه معلم رو دید با اینکه فوق العاده از معلم پیش دبستانی راضی بودم ولی ازبس از دست مدیریت کلافه و ناراحت بودم که دیدم نمی تونم این وضع رو واسه یکسال دیگه هم تحمل کنم و علی رغم اینکه اینجا ستایش کلی دوست پیدا کرده ولی واسه سال اینده یک مدرسه ی جدید ثبت نامش کردم و امیدوارم هم خوب باشه و هم ستایش بتونه دوستای خوبی پیدا کنه
بالاخره مامان راضی شد چندروز بره مشهد .بهش گفتم حداقل برو پالتو و لباسای گرمت رو بزار خونه و چند دست لباس خنک تابستونی بیار و اینگونه شد که فرداشب راهی مشهد هست امیدوارم واسش خوب باشه و با دیدن دوستاش روحیه اش عوض بشه
این روزا ساعتها با لپ تاپ توی سایت های مختلف مثل skyscanner و booking.com می چرخم و برنامه سفر می چینم و براورد هزینه می کنم .حالا خوبه بهمون ویزا ندن
انصافا خیلی می خوره توی ذوقم
این روزا یک استرس به جمع نگرانی ها و استرس هام اضافه شده اونم اینه که توسط گشت نامحسوس دستگیر بشم
اخه من معمولا موقع رانندگی حجاب ندارم یعنی نمی دونم چرا این روسری لامصب تا من میشینم پشت فرمون هی سر می خوره و میاد پایین باز قبلا که موهام بلند بود و با گیره می بستم روسری تا روی گیره سرمی خورد و از اون پایین تر نمی رفت ولی الان که موهام کوتاه هست روسری جان خیلی راحت روی موهای صاف و لخت من سر می خوره و روی شونه ها جا خوش می کنه خلاصه اگه دیدین از من خبری نشد بدونین که روسری کار دستم داده :))))