X
تبلیغات
رایتل

وقتی فکرش رو هم نمی کنی

جمعه 25 دی 1394 ساعت 10:14

دیشب مهمون داشتم به بهانه ی حضور مامان و بابا چندتا از اقوام دور و نزدیک رو دعوت کرده بودم تا دورهم باشیم داماد یکی از مهمونام تماس می گیره که موبایلش رو دزدیدن و اقا دزده تماس گرفته که بیا میدان رسالت تا موبایلت رو بهت بدم اقای پدر هم می گه صبر کن منم بیام باهم بریم و تنها نرو و بعدش عذرخواهی می کنه و مجلس رو ترک می کنه .صحبت از دزدی می شه هر کی یک چیزی تعریف می کنه مامان می گه دیروز یکی از دوستاش از مشهد تماس گرفته و گفته خونه ی اشنای مشترکشون رو دزد زده می گفت امروز صبح اقای همساده پایینی که تماس گرفت یکهو قلبم ریخت گفتم نکنه خونه ی ما رو هم دزد زده باشه .اخه همیشه کلیدهای خونه رو به اقای همساده پایینی می سپارن , ولی راجع به رنگ راه پله می خواسته صحبت کنه خلاصه بحث راجع به دزدی داغ می شه .موبایل مامان دست من هست و دارم عکسایی که عصری از ستی گرفته نگاه می کنم یکدفعه تلفنش زنگ می خوره و اسم اقای همساده پایینی روش میاد گوشی رو می دم به مامان ... چند ثانیه بعد مامان گوشی به دست روی کاناپه ولو می شه و می گه چی دزد , اتاق خوابم, وای طلاهام اونجا بود , ای وای سکه های امانتی دخترم , یک مقدار ارز هم داشتم ..می دووم اشپزخونه و یک لیوان اب براش میارم و می گم فدای سرت مامان , مامان همچنان داره با تلفن با اقای همساده صحبت می کنه  پلیس اومده و داره صورت جلسه می کنه و اقای همساده هم از پای تلفن از مامان می پرسه که دیگه چیا توی اتاق خواب داشتن  

مامان و بابا امروز صبح زود برگشتن مشهد و من دلم پیششون هست ...کاش باهاشون رفته بودم ..طفلک مامان خیلی هول کرده بود ....دیروز صبح ستی داشت از ماجونش می پرسید کی می خوای برگردی مشهد تا من دلم بسوزه اونم قول داده بود که تا تولد ستی بمونه   

می خواستم امروز براتون بگم که لباس مادر و دختریمون اماده شده و خیلی خوب شده و من و ستایش چقدر ذوق کردیم ولی اقا دزده نذاشت ذوقمون حداقل دوساعت ادامه داشته باشه  

نظرات (10)
جمعه 25 دی 1394 ساعت 11:22
اخی عزیزم چقدر ناراحت شدم.طفلک مامانت طفلک ستی!!!الهی دزد خیر نبینه .امیدوارم نتونسته باشه طلاها را ببره .زود بیا خبر بده چی شده !!
پاسخ:
مرسی کیانا جون
طلاها رو که برده ولی امیدوارم دیگه تکرار نشه چون بدجور ترس توی دل مامان و بابا انداخته
شنبه 26 دی 1394 ساعت 00:49
ای وااآاااآی.
پاسخ:
شنبه 26 دی 1394 ساعت 07:55
هر کی بوده آشنا بوده. نمی خوام تهمت بزنم اما کلیدا پیش کی بوده؟ آشنای مشترکی که گفتی چجور آدمیه؟ بالاخره شیطانه و تو این وضع مملکت و بی پولی ممکنه پیش بیاد.
طفلک مامانت بیشتر از اینکه نگران مال خودش باشه مطمیناً شرمنده تو شده بابت سکه هات
پاسخ:
نه مهشید جان اقای همساده که کلیدها پیشش بوده خیلی ادم مطمینی هست بعدشم ماشالله وضعش خیلی خوبه 10 یا 20 میلیون اصلن عددی واسش نیست
اره طفلی همه اس هی می گه شرمنده شدم هرچی هم من و همسرم می گیم عریز من چرا تو شرمنده باشی .ما خودمون خواستیم سکه هامون رو اونجا بزاریم و اتفاق هست و میوفته ولی طفلی بازم شرمنده هست و همینش خیلی ناراحتم می کنه
شنبه 26 دی 1394 ساعت 09:37
من به اقای همساده مشکوکم مکه بی در پیکره هر کس وارد بشه بره دزدی کنه....پس برا چی خونه شو سپزده بهشون
پاسخ:
نه بابا سوری جان اقای همساده الان ده ساله که همساده مون هست و همیشه امین خونه ی مامان ایتا بوده
کلا ساختمان مامانم اینا ساختمان خلوتی هست و توی چهارطبقه در کل 9 نفر زندگی می کنن یک خانواده که الان 6 ماهه رفته امریکا و نبوده و مامان اینا هم تهران بودن اقای همساده پایبنی هم مهمونی شام بوده و همساده ی طبفه ی سوم هم رفته بودن بیرون خرید یعنی توی اون تایم دزدی هیچ کی داخل ساختمان نبوده
شنبه 26 دی 1394 ساعت 12:34
خانوم خیلی ناراحت شدم .
چند ماه پیش این اتفاق توی آپارتمان محل سکونت ما افتاد و دزدها دو واحد رو در عرض یک ساعت خالی کردن .
چهره طفلکی خانوم همسایه که بی صدا اشک میریخت هنوز جلوی چشممه .
انشالله دزد دستگیر بشه بلکه بشه اموال رو پس گرفت .
پاسخ:
خیلی بده تنها جان
دزد ها هم حسابی وارد شدن ها اخه در عرض یکساعت!!!!!
پلیس به مامانم گفته بود توی خیابون مامان اینا در هفته ی گذشته چهارتا خونه رو دزد زده فقط هم پول و طلا برده
کاش دستگیر بشه حداقل ارامش به محله برگرده
شنبه 26 دی 1394 ساعت 17:45
یکی امار داده ناراحت
پاسخ:
یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 13:19
من و داداش ام یه بار با دزدای خونه امون رو در رو شدیم. خیلی بد چیزی بود و داستانش طولانیه.... وافعا برای کسی نخواد خدا. هول و که میگی میفهمم کاملا. ولی قدای سرتون.
پاسخ:
وای انصافا رودرو شدن ترسناکه
من حتی از تصورش هم وحشت می کنم
یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 14:14
عزیزم لباساتون مبارک باشه.
فدای سرتون.
من هم همه سکه های سر عقدم رو یه جا گداشته بودم بعد که
برگشتم نبود.کلا نمیدونم چی شد.کم هم نبود.
دل سوزی زیاد داره .اما سلامتی و شادی از همه چیز مهمتره.
وخدا بزرگه.این هم میگذره.
جالب اینجاس که مامان من هم هیچ طلایی از من برای نگه داری
قبول نمیکنه.
پاسخ:
وای ساناز چه بد
ادم چقدر ناراحت می سه اولش که بدجور شوکه می شه
ولی به قول تو فدای سر والا
چه خوب که مامانت ازت طلا قبول نمی کنه اگه یک وقت خدایی نکرده اتفاقی بیوفته طفلی ها تا اخر عمر عذاب وجدانش رو دارن
یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 19:41
چه اتفاق ناراحت کننده ایی من خیلی میترسم از اینکه این اتفاقا بیفته
پاسخ:
منم
یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 22:24
ای وااای چقد بد... طفلی مامان و بابات برای ما هم پیش اومده منتها ماشینمو دزد زد دم در اورژانس بیمارستان که مامانم حالش بد شده بود سریع رسوندیم از ترس یادم رفت دزد گیر رو بزنم. برگشتیم دیدم هیچی نیست .. کلی تراول... کیف منو مامان و خواهرم و سه تا گوشی هامون... و هر چی که داخلش بود کارت پول مامان که رمز‌شم کنارش بود... پخش ماشین و.... موندم چه جراتی داشته دم اورژانس.... تا چند سال دنبال کارتهای المثنی مفقودی و دفترچه ها و.... بودم... پیش میاد دیگه... فدای سر همتون
پاسخ:
هوفففف
خیلی بده ادم بدجور شوکه می شه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد